تبليغاتX
همنشین با گلها




دوست ندارم بري


تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم


تو را به خاطر عطر نان گرم


براي برفي که اب مي شود دوست مي دارم


تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم


تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم


تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم


براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت


لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم


تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم


براي پشت کردن به ارزوهاي محال


به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم


تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم


تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي


به خاطر گونه ي زرين افتاب گردان


براي بنفشيه بنفشه ها دوست مي دارم


تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم


تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم


تورا براي لبخند تلخ لحظه ها


پرواز شيرين خا طره ها دوست مي دارم


تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم


اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي اسمان دوست مي دارم


تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست مي دارم


تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم


تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ...دوست مي دارم


تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ...دوست مي دارم


براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه


تو را به خاطر دوست داشتن...دوست مي دارم


تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم...دوست مي دارم.







لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 3:31 توسط ::بهار::


 

در انتظارتم عزیزم

 

جاده در انتظار است

در انتظار تو

و چشم برای دیدنت بی تاب

جاده در انتظار است تا خاک پایت شود

                              و من برای آمدنت

                          جز اشکی در چشم

                                      آهی در دل

و چشمی به راه چه می توانم داشت

و لحظه هایی را که به پایت خواهم ریخت

روز ها و شب ها را جاده در انتظاراست

در انتظار تو.......

 


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 4:42 توسط ::بهار::


 

 

 

اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبها يش

 

  اگر حرفی زدم از عشق تویی مفهوم و معنایش      

 

 
يكی را دوست دارم


ولی افسوس او هرگز نميداند

 
نگاهش ميكنم شايد


بخواند از نگاه من


كه او را دوست مي دارم


ولی افسوس او هرگز نميداند


به برگ گل نوشتم من


تو را دوست مي دارم


ولی افسوس او گل را


به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند


به مهتاب گفتم ای مهتاب


سر راهت به كوی او

 
سلام من رسان و گو

 
تو را من دوست مي دارم


ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد


يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد

 
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت


بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم


ولی افسوس و صد افسوس


زابر تيره برقی جست


كه قاصد را ميان ره بسوزانيد


كنون وامانده از هر جا


دگر با خود كنم نجوا


يكی را دوست مي دارم


ولی افسوس او هرگز نميداند .

 

 


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 14:50 توسط ::بهار::


خدا کند که بیایی

 

 

سلام بر تو كه راه خانه دوست را مى‏دانى. سلام بر سلام‏هاى تو، سلام بر گريه‏هاى تو در دشت‏هاى زرد غيبت، سلام بر تو كه وعده خدايى، موعود زمانى، شكوه زمينى.

ستارگان تمام شده‏اند، ديگر ستاره‏اى براى شمردن نمانده است. شب را سرِ بيدارى نيست و روز بهانه آمدن ندارد.

جمعه‏ها، چه دلگير روزهايى است! هفته‏ها چه انباشته ايامِ خالى از لطفى است!

سال شمار عمر ما، به دست باد ورق مى‏خورد، برگ از گل مى‏هراسد و باد از ابر،

اما من سخن گفتن با تو را از عندليبان باغ آموختم،

همان مرغانى كه هميشه گل را ميان جنگل شاخه‏ها گم مى‏كنند.

چه سخت است بر من كه صداهاي ديگران در دهليزهاي گوشم بپيچد ،

اما از آواي دل انگيز تو محروم بمانم

چه طاقت سوز است كه خلايق دست از ياري ات بدارند و من تنها گريستن را بتوانم.

چه مشكل است كه ببينم آنچه ديگران را سزاست ، بر تو مي گذرد.

آيا كسي هست كه با من همناله شود؟

آيا كسي هست كه من اشكهايم را با گريه هايش پيوند بزنم؟

آيا شعله هيچ چشمي همزبان اشكهاي من خواهد شد؟

پس كي به چشمه سار وجود تو مي توان رسيد؟

پس كي از زلال خوشگوار حضور تو مي توان نوشيد؟ چه طولاني شد اين عطش !

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 21:55 توسط ::بهار::


 

کاش در این قفس بسته تنگ

گل آزادی من می خندید

آن کبوتر که لب بام نشست

کاش احساس مرا می فهمید

به هواخواهی گیسوی نسیم

کاش یک لحظه نمی آسودم

کاش در آن افق نیلی رنگ

شور یک فوج کبوتر بودم

مرغ در دام گرفتارم آه

به دل سوخته ام چنگ مزن

پروبالم شده خونبارو کبود

اینهمه جور مکن سنگ مزن

بازکن بازکن آن پنجره را

سوی آن وسعت خالی زملال

زندگی تلخترین خواب من است

خسته ام خسته ازین خواب و خیال

کوله بار من دلخسته کجاست

دلم آرام ندارد نفسی

آه می خواهم ازینجا بروم

باز از دور مرا خواند کسی

بندیان خانه سیمرغ کجاست

سوی آن با من پرواز کنید

آه باید بروم تا اشراق

بال احساس مرا باز کنید.

آزادی شما هنگامی که زنجیر خود را از دست می نهد،باز خود زنجیر آزادی بزرگ تری می گردد.(جبران خلیل جبران)

 


لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:2 توسط ::بهار::


شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گشاید شاید

 


لينك ثابت نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 19:23 توسط ::بهار::


 

 

روز پدر بر همه پدران عزیز مبارک


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 16:2 توسط ::بهار::