
دوست ندارم بري
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در انتظارتم عزیزم
جاده در انتظار است
در انتظار تو
و چشم برای دیدنت بی تاب
جاده در انتظار است تا خاک پایت شود
و من برای آمدنت
جز اشکی در چشم
آهی در دل
و چشمی به راه چه می توانم داشت
و لحظه هایی را که به پایت خواهم ریخت
روز ها و شب ها را جاده در انتظاراست
در انتظار تو.......

اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبها
اگر حرفی زدم از عشق تویی مفهوم و معنایش
يكی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست مي دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند .
سلام بر تو كه راه خانه دوست را مىدانى. سلام بر سلامهاى تو، سلام بر گريههاى تو در دشتهاى زرد غيبت، سلام بر تو كه وعده خدايى، موعود زمانى، شكوه زمينى.
ستارگان تمام شدهاند، ديگر ستارهاى براى شمردن نمانده است. شب را سرِ بيدارى نيست و روز بهانه آمدن ندارد.
جمعهها، چه دلگير روزهايى است! هفتهها چه انباشته ايامِ خالى از لطفى است!
سال شمار عمر ما، به دست باد ورق مىخورد، برگ از گل مىهراسد و باد از ابر،
اما من سخن گفتن با تو را از عندليبان باغ آموختم،
همان مرغانى كه هميشه گل را ميان جنگل شاخهها گم مىكنند.
چه سخت است بر من كه صداهاي ديگران در دهليزهاي گوشم بپيچد ،
اما از آواي دل انگيز تو محروم بمانم
چه طاقت سوز است كه خلايق دست از ياري ات بدارند و من تنها گريستن را بتوانم.
چه مشكل است كه ببينم آنچه ديگران را سزاست ، بر تو مي گذرد.
آيا كسي هست كه با من همناله شود؟
آيا كسي هست كه من اشكهايم را با گريه هايش پيوند بزنم؟
آيا شعله هيچ چشمي همزبان اشكهاي من خواهد شد؟
پس كي به چشمه سار وجود تو مي توان رسيد؟
پس كي از زلال خوشگوار حضور تو مي توان نوشيد؟ چه طولاني شد اين عطش !
کاش در این قفس بسته تنگ
گل آزادی من می خندید
آن کبوتر که لب بام نشست
کاش احساس مرا می فهمید
به هواخواهی گیسوی نسیم
کاش یک لحظه نمی آسودم
کاش در آن افق نیلی رنگ
شور یک فوج کبوتر بودم
مرغ در دام گرفتارم آه
به دل سوخته ام چنگ مزن
پروبالم شده خونبارو کبود
اینهمه جور مکن سنگ مزن
بازکن بازکن آن پنجره را
سوی آن وسعت خالی زملال
زندگی تلخترین خواب من است
خسته ام خسته ازین خواب و خیال
کوله بار من دلخسته کجاست
دلم آرام ندارد نفسی
آه می خواهم ازینجا بروم
باز از دور مرا خواند کسی
بندیان خانه سیمرغ کجاست
سوی آن با من پرواز کنید
آه باید بروم تا اشراق
بال احساس مرا باز کنید.
آزادی شما هنگامی که زنجیر خود را از دست می نهد،باز خود زنجیر آزادی بزرگ تری می گردد.(جبران خلیل جبران)
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
روز پدر بر همه پدران عزیز مبارک